…………. یک غزل از پری خوانی

جانا که گوشه گوشه جگر داده ای به باد !
دل بسته ای در آتش و سر داده ای به باد !
در هر کجا ز قصۀ عشقت روایتی است
از ماجرای خود چه خبر داده ای به باد ؟
تا در میان بسوزی و خاکسترم کنی
از گیسوان خویش شرر داده ای به باد
من _ سروِ سایه گستر و سلطان باغ _ را
تا برکَنی ز ریشه تبر داده ای به باد
آن دستمال سرخ که میراث عشق ماست
بر باد می رود تو اگر داده ای به باد
سرمایه ات ز نیک و بد عمر هر چه بود
آن مایه را چه خیر و چه شر داده ای به باد
تا خود چگونه باز ستانی ز روزگار
عمری که همچو بارِ شکر داده ای به باد
داد از تو ای غزل که به جانم چه کرده ای ؟
فرزند ! دودمان پدر داده ای به باد !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.