……………………چی چست!

در اندوه دریاچه “چی چست”

… که پشت زورق ایام در غم تو شکست!

: بگو به چشمه ی خشکیده ی جهان “چی چست”!

بگو به آب قسم میخورم_به آن چه که نیست_

بگو به عشق قسم میخورم_به آن چه که هست_

به گاهواره ی زرتشت پیر پاک نهاد

به پایمردی آن مهربان مهرپرست

که در نجات تو ناموس آذرستانم

کدام صحن و سرا را دخیل باید بست؟!

مگر تو مالِ یتیمی که ناکسان جهان

چنین به حیله تو را میبرند دست به دست؟

هزار لعنت و نفرین بر آن نگاه پلید

که جایگاه بلند تو را شمارد پست

کنون حکایت “زرینه” است و “سیمینه” است

که می رود که به افسانه ها شود پیوست

بُوَد که تا به ابد چون تبار خود مانی

روان و روشن و جوشان و جاودان” چی چست”!

oooo

 

چشمانِ شعله ورت دارند بار محبت سنگینی

بنگر! خرابم و می سوزم در حالِ لذت سنگینی

مهر تو چیست که من بی تو این سان به سینه ی خود دارم

در شهرِ مادری ام حتی احساسِ غربت سنگینی!

با هر نفس به خریداری، باغ و بهارِ تو را …آری!

مرغان پیرهنت اما دارند قیمت سنگینی!

گویی که پای دل ما را  زلفت به حبل متین بسته است

ای روزگارِ علیلان را زلف تو علتِ سنگینی

حتی غبارِ نگاهی گاه، حتی شنیدن آهی گاه

از دوست  حرفِ گران باری است ، از یار  صحبتِ سنگینی

***

این کارنامه ی خون آلود  شرح مصیبت عشاق است

ای آسمان کبود از  تو دارم شکایت سنگینی

وِای باد! قسمت و تقدیرت  آوارگی و سبکساری است

ما قلّه ایم و به دل داریم  تقدیر و قسمت سنگینی

در این مغاک بلا ای عشق  خود را به دست که بسپاریم

“یا عُدّتی”! تو بیا وارنه  ماییم و “شدت” سنگینی!

در مهر سایه ی خود ما را می پرورد که بسوزاند

عشق است و غیرت بسیاری…عشق است و حجت سنگینی

…ولی منی که چنین پرتم از مراحلتان
چگونه می روم و می رسم به ساحلتان؟!
سلام ” خانم چل گیس”!! ای که جا مانده است
میان بستر نمدار خواب ما تلتان!!!
فرشته اید و از آن نمونه های عجیب
که درد های زمینی نمیکند ولتان
شما به گردن ما حق آب و گل دارید
و ما همیشه ارادت به آبتان گلتان!!!
سپیده سر زده وقت است چشم بگشایید
به چشم آینه هایی که در مقابلتان… ق
رار شد که بیایید اگر و بگشایید
به آن دو دست سبک عقده از دلم دلتان_
_خبر دهید که گاوی کبوتری چیزی…
سر بریده ی ما هم که نیست قابلتان !!!
عقاب قله یوشان_امیرحسین الهیاری_ نشر روشن مهر_ چاپ اول ۱۳۸۴_ چاپ دوم ۱۳۹۱

نیمه شب شد  چرا مد نکردی؟ های دریا  کجا میگریزی؟!

فکر میکردم امشب قرار است  آب در آسیابم  بریزی!

ای که در صفحه های تن تو  خوب با خوب تر در تقابل

حلقه ی آستینی و گریه   سایبانی  و  خورشید نیزی!

دیر باور شدی؟ باشد اما من دروغ بزرگی نبودم

مثل حوایی تو  که یک روز  شهره بودی به آدم ستیزی!

تا به جایی که یادم می آید  گربه ی بی حیایی نبودم

بد تو بودی  مقصر تو بودی  ای نگاهت در باز دیزی!!

***

چشمه خاری که در چشم مردم   آسیابی که در فکر گندم

ابرهایی که گرم تیمم   آسمان   آسمان پشیزی…!

شهر خاموش و همسایگان خواب  کوزه ها تشنه ی جرعه ای آب

شاید این “مهربان مرد قصاب”!  دفترم را ستاند به  چیزی!!!

هیچ چیز از تو  پنهان ندارم  شعله ی آبی عشق ، بگذار

این غزل را برایت  نخوانم   گرچه خیلی برایم  عزیزی…!

 

عقاب قله یوشان_ امیرحسین الهیاری_ نشر روشن مهر_ چاپ اول ۱۳۸۴ _چاپ دوم ۱۳۹۱