خدایا….!

بزن زخمه بر گوشه ی  گوشه گیران  خدایا!

بریزان بساط بلندان و زیران  خدایا!

منم! آخرین ناتنی بنده ی ناسپاست

مرا با همین انزوایم بمیران  خدایا!

منی را که عمری اسیرم  اسیرِ رهایی

بکوبان  به  سمضربه ی این امیران خدایا!

همه رحمتت قسمت روبهانِ قبیحت!

شدیدالعِقابِ  عقابان و شیران  خدایا!

سرت سبز کفر و یقینِ توانگرترانت

دلت خوش به سجاده های فقیران  خدایا!

خوشا روسیاهی که من باشم آری چو ابلیس

تو و تا ابد چهره ی این منیران  خدایا!!

نیالوده ام دامنت را به چرک دراویش_

_ و صوفی مآبان و صافی ضمیران  خدایا!

منی را که دل ناپذیرم به انگشت تدبیر

جدایم کن از جمع این “دل پذیران”! خدایا!

این بار هم…

این بار هم  ستاره  پرستیدند

جای  خدا  مناره پرستیدند
وقتی که حرف تازه ، غریب افتاد

تشبیه و استعاره پرستیدند
موسی بیا که گاو پرستانت

گوساله را دوباره پرستیدند
تنها به یک نگاه … رها کردند

تنها به یک اشاره…پرستیدند
هستند اندکی که تو را جای_

_مردانِ مردواره! پرستیدند

 

مردان عاشقی که خداشان را

با کفش های پاره پرستیدند

 

از کتاب “عقاب قله یوشان”
چاپ اول ۱۳۸۴ و چاپ دوم ۱۳۹۱

آشیان…

هنوز مانده به وادی هفتخوان برسی

هنوز مانده به پایان داستان برسی

هلا! برادر هر جایی ام ! نسیم سحر!_

_که مانده تا که چنان شاعرت به جان برسی_

_سلام من به عقابان بی قفس برسان

اگر به شهر بعید پرندگان برسی

درود! ای نِیِ گل داده در صبوری من

چه سینه ها که تو باید به دادشان برسی

برقص زورق زیبا!چقدر مشتاقم

که تا کرانه ی این درد بیکران برسی

مگر شکسته و خسته در این کرانه ی درد

به من به آرش بی تیر و بی کمان برسی

سراب کو چک عمر مرا به یاد آور

اگر به چشمه ی جادوی جاودان برسی

تو هم در آخر این قصه عاقبت ای کاش

کلاغِ در به در من  به  آشیان برسی….

 

از کتاب “عقاب قله یوشان”  چاپ اول ۱۳۸۴ و  چاپ دوم ۱۳۹۱

سیمین بانو…

عکس را هشت سال پیش، گرفته اند… سیمین بهبهانی در ابتدای این کتاب برایم نوشت: “برای امیرحسین الهیاری که شعرش بسیار پر محتوا و زیباست و غزل نو را آبرو میبخشد!!!”

خوشحالم کرد…! همین!  و یادم داد که به کوچکتر ها و کمترین ها هم حال باید داد …!  او استاد من شد…

پس درود بر استاد!